تبر به پشت درخت جوان فرود آمد

چنان گریست که هیزم شکن پشیمان شد

به خویش گفت کزین روزی سیاه چه سود؟

دریغ چند توان خورد نان خون آلود

درخت گفت بزن گریه ام ز جور تو نیست

شکایت از تو ندارم حکایت دگری است

مرا شکایت از این تند تیز چالاک است

که دسته ی تبر از ماست

جگر ز جور جگر گوشه ای مرا چاک است.

شعر از دکتر سرامی